همانطور که در پست مدیرگروه گفتم،مدیرگروهمون قبل از این که به این مقام برسه،استاد ما در چند تا از واحدهای درسی بود وما باهاش کلاس داشتیم.همانطور که گفتم از نظر عقیده کمی با بچه ها اختلاف نظر داشت وهمین هم باعث می شد گاهی اوقات بحث های خارج از مباحث درسی و به اصطلاح حاشیه ای در کلاس ایجاد بشه.
یادمه در یکی از این بحث ها که مربوط به مسایل دینی هم بود کمی اختلاف ها جدی شد وبه اصطلاح بالا گرفت وجروبحثی بین استاد ودانشجوها صورت گرفت.منم که طبق معمول یه طرف بحث ها بودم البته من به اندازه بقیه دانشجوها بحث نمی کردم ولی به قول بچه ها تو همون یه ذره بحثم چنان جمله ای به استاد می گفتم که استاد رو به شوک فرو می بردم.(مثل استاد درس هنر که بهش گفتم شما یه استاد معمولی هستید،البته نظر واقعیمو گفتم).
خلاصه وسط بحث بود که من یه لحظه به استاد گفتم که،استاد عزیز با عقیده دینی که شما دارید بنده با دیدن شما در صف نماز جماعت دانشگاه در فلان روز،الان کلی تعجب میکنم!(یعنی اینکه استاد شما با این عقیده واعتقادات مگه نماز هم می خونی!)
گفتن این جمله همانا و ترکیدن کلاس از خنده وتو شوک رفتن استاد همانا!البته خداییش استاد با جنبه ای بود واصلا عصبانی نشد هرچند معلوم بود ناراحت شده.البته بعداین قضیه این استاد عزیز با بنده کمی بد شد و از وقتی هم که مدیرگروه شد،هروقت بنده شکایت یا گله ای از استادی داشتم وبه ایشون می گفتم،ایشون به حرف بنده گوش نمی داد ومیگفت تو بیات راست نمی گی و قضاوت درستی نمی کنی.هرچند در جواب بقیه دانشجوها هم همین حرف رو میزد وزیاد به حرفشون گوش نمی داد.
هرچند در پست مدیرگروه نیز اشاره کردم که از وقتی این استاد عزیز مدیرگروه شد کمی اخلاقش ورفتارش فرق کرد واون استاد همیشگی نبود.انگار که پست مدیرگروهی که دانشگاه آکسفورد رو گرفته!
البته قبول دارم که رفتار منم زیاد درست نبود ونباید اون طوری قضاوت و حرف میزدم.
بالاخره جوانی و خطا کردن!
ایران...
ما را در سایت ایران دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 99